می روم.
اگر دیگر نیامدم ، یعنی که آتش گرفته ام،یعنی که شعله ورم!
یعنی سوختم؛یعنی خاکسترم را هم باد برده است.
می روم.
اما هرجا که رسیدم پری به یادگار برایت خواهم گذاشت.
می دانم،
این کمترین شرط جوانمردی است.
بدرود،
رفیق روزهای بی قراری ام!
قرارمان اما در حوالی قاف،پشت آشیانه سیمرغ،
آنجا که جز بال و پر سوخته نشانی ندارد...
(عرفان نظر آهاری)
هر چه دارم از تو دارم ای همه دارو ندارم
با تو آرومم و بی تو بی قرار بی قرارم
گفتی باشم ؛ حالا هستم ، چشم براه یه نگاهت
می دونم من و میبینی که نشستم سر راهت
با تو کوچه های بن بست می رسن به کهکشون ها
با تو بی راهه یه راهه به نشون بی نشون ها
اونا که از تو نشونی روی پیشونی ندارن
داغشون رو دلشونه خم به ابرو نمیارن
رسم من فرشتگی نیست،من که درگیر زمینم
تو خودت اینو می خواستی من یه آدمم همینم
اونی که رو دوش خسته ش یه امانت از تو داره
گاهی کم میاره اما این امانت رو میاره....
پ.ن:
"میم" عزیزم!
خوشحالم.خیلی خوشحال...!
این که مدام به سینه ات می کوبد قلب نیست،ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس.اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟!
آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ...
ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است...
پی نوشت:نور و نار