خدایا مرا ببخش!می خواهم بخوابم.
و اگر در خواب مردم
تمام اسباب بازی هایم را بشکن،
تا بچه ی دیگری با آن ها بازی نکند !!
آمین!
شل سیلور استاین
و آنگاه آفتابگردانی از گوشه ای طلوع کرد و به میان کارهای ما سرک کشید.
و ما هیچ ندانستیم آمدنش از کدامین سو بود.
می دیدیمش که هر روز، از سحرگاهان یک جا می نشیند و بالا آمدن خورشید را نظاره می کند.
و تا شامگاهان،هم چنان روی بر او نگاه می دارد و با او می گردد.
آنگاه تازه دانستیم که چرا به او می گویند:آفتابگردان !
و از آن جایی که خورشید در اسطوره ها نماد حقیقت بود،آفتابگردان را نکو داشتیم و خواستیم تا با ما بماند و نشان ما باشد ؛
نه به آن نشان که خود را حقیقت بپنداریم و نه حتی به آن توهم که روی خود را به سوی حقیقت بدانیم،
بلکه تنها به نشان آرزویی که در سویدای قلبمان روییدن گرفته بود که :
ای کاش می توانستیم آنگونه باشیم.
....
قطار ميرود
تو ميروي
تمام ايستگاه ميرود
و من چقدر سادهام
که سالهاي سال
در انتظار تو
کنار اين قطار رفته ايستادهام
و همچنان به نردههاي ايستگاه رفته
تكيه دادهام!
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می رسد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه عطر ستاره های کریم
سرشار می کند.
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست.
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف رنگ پریده الفبا
در پشت میز های مدرسه مسلول
از لحظه یی که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف سنگ را بنویسند
و سار های سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.
...
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آن قدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش
معنی می کند
...
...
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟
حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم.