در آغوش پدرش بود و در کنار آفتاب،برادرش حسین.
عباس من یک روز بعد از حسین آمده بود.چهارم شعبان.به رسم ماه که پس از خورشید می آید.
روز بعد که توان ایستادن یافتم،در آغوشش گرفتم و به طواف حسینش بردم.هفت بار پروانه برادرش کردم
تا برای همیشه کعبه خویش را بشناسد.تا همیشه یادش باشد که بی حسین به خدا نمی رسد.
بی حسین حقیقت و زیبایی را درک نمی کند.
چه زود رشته الفت میان این دو بسته شد.الفت آفتاب و مهتاب شنیدنی ست.
الفتی که مهتاب مرا سایه و همسایه ی همیشه ی آفتاب کرد،تا آخرین روز و تا آخرین نفس.
هر صبح که مژه های سیاه و بلند عزیزم عباس گشوده می شد،لبخند حسین را زیارت می کرد.
حسین می آمد کنار گهواره اش،عباس من چشم میگشود،دو لبخند در هم گره می خورد.
در تلاقی دو نگاه،هرچه بهار مهمان قلبم می شد و هرچه اندوه در زلال جاری محبت این دو نگاه،شسته
می شد.
عزیزم حسین هم بسیار دوستش می داشت،در آغوشش میگرفت و مثل پدر اول دستهایش را می
بوسید.
روزی کنجکاوانه از مولایم علی پرسیدم:"مولای من در دستهای عباس من چه می بینی که خیره خیره به
آنها می نگری،می بوسی و بر صورت و چشمها می گذاری؟"
مولایم سکوت کرد،سکوتی سنگین .آنگاه در چشمهایم نگریست و فرمود:"اگر قول بدهی صبور و شکیبا
باشی،می گویم."
گفتم:" هر چه خدا بخواهد به جان می پذیرم."
-دست های عباس در راه خدا جدا خواهد شد.
از آن روز دست های کوچک عباس بوسه گاه من هم بود.همان دستهایی که قرار بود تقدیم خدا شود.
مگر بوسیدنی تر از این دست ها هم می توان یافت ؟
"دکتر محمد رضا سنگری"
بخوان به نام رهایی !
بخوان به نام بلوغ !
بخوان به نام صاعقه در التهاب شب !
بخوان به نام ساقه ی امید در پهن دشت یاس !
بخوان به نام خالق خورشید !
به نام نامی عشق !
به اسم اعظم معشوق !
بخوان نبی گرامی !
بخوان رسول عشق و امید !
بخوان به نام نامی توحید !
تو خواندی و عطر آوای تو ،فضای زمین و آسمان را آکند.بوی خوش عشق ملائک را بیتاب کرد.
فرشتگان سر به سجده بردند و عرق جبین پیمبری ات ستردند.
آری !
تو که خواندی ،
آسمانیان هلهله کردند و عرشیان،نجات فرشیان را مژده آوردند.
سید مهدی شجاعی
بیست و پنج بار به دور خورشید چرخیده ام،نمی دانم ماه چندبار به دورمن چرخیده است.
اما هنوز رازهای روشنایی را در نیافته ام و به رازهای تاریکی نفوذ نکرده ام.
من و خورشید و ماه و ستارگان،بیست و پنج بار به دور جاودانگی چرخیده ایم.
بیست و پنج سال پیش از این،دست زمان نام مرا در کتاب این جهان شگفت و باشکوه ثبت کرد.
در چنین روزی،من معنای زندگی گذشته خود را در می یابم.گویی
زندگی گذشته من آینه ایست که من تمام اندامم را درآن می نگرم.
و می خوانم:
درود بر تو ای زندگی
درود بر تو ای بیداری !
جبران خلیل جبران
سلام.این شهر ما هم خیلی جای جالبیه ها ! انگار نه انگار که فردا مثلا روز پدره.جمعه ؛ جمعه س !
چند روزی بود به این
فکر می کردم که به جزپارچه پیرهنی و برس و عطر و جوراب(!!!)و کتاب و تی شرت و کمربند ،چی میشه
خرید.جمعه زدیم بیرون،گذرمون خورد به خیابون امام،تا چشم کار می کرد ساعت فروشی بود،از قضای
روزگار همشون هم باز بودن.هر کی باشه می فهمه که وقتی روز جمعه،اونم اینجا،بغل این همه ساعت
فروشی پیاده میشی،می خوای چی بخری.اما بابای ما به روی خودش نیاورد.من و مامان تا اون موقع
هم نمی دونستیم چی بخریم(بجز موارد نامبرده).آخرش هم خود بابا یه دفعه گفت برید یه ساعت بخرین
به انتخاب خودتون دیگه!!!!!!! دو-سه تا مغازه رو با مامان نگاه کردیم.واقعا چرا بعضی آدم ها اینقدر با
حوصلن،من نمی دونم.بنده ی خدا پسره شروع کرده بود به توضیح دادن که ما اینجا از ۱۸ تومنش داریم
تا ۳۰۰ هزار تومن و داشت ادامه می داد که مامان گفت اصلا بگیم خود بابا بیاد انتخاب کنه.نخندید لطفا !
اینم یه جور هدیه خریدنه دیگه ! آخرشم به انتخاب خودشون خریدن و کسی واسه نظر ما تره هم خورد
نکرد!!!!!بگذریم.... .
اشاره :
۱.پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند...
.اما حقیقت آن است که شهدا زنده اند و زمان مارا با خود برده است.
۲.قبول نشدم.به همین سادگی !
"اما من عاشقم و عشق همواره تواناست
ممکن است خسته شوم،
اما هرگز نخواهم مرد."
اگه می خواین قیافم رو بعد اون امتحانه ببینید به اینجا سر بزنید.![]()
راستی ، چرا بعضی وقتها ارزش ها اینقدر زود از بین می رن ؟
۳.این روزا همه ی دور و بری های ما دارن میرن مکه.یادش بخیر سه سال پیش منم همین روزا اونجا
بودم .
ناگهان،چقدر زود،دیر می شود !
![]()
"حج"آغاز شده است،حرکت به سوی کعبه،در جامه ی سپید احرام،در حریمی از محرمات و شتابان روی
به خدا،فریاد لبیک،لبیک یعنی که خدا تو را دعوت کرده است و ندا داده است که بیا. اینک تو آمده ای ،
اینک پاسخش را می دهی :
"لبیک،اللهم لبیک!
لبیک لا شریک لک لبیک !
ان الحمد و النعمه ، لک و الملک ، لا شریک لک لبیک !"
بله،خداوندا،بله تو را شریکی نیست.ستایش و نعمت و سلطنت از آن توست.تو را شریکی نیست،بله،
حمد و نعمت و ملک ... .
صدای خدا از صحرا به گوش می رسد،از هر ذره ای این ندا بر می آید،تمام فضای میان آسمان و زمین را
پر کرده است و هر کسی آن را می شنود، هر کسی آن را خطاب به خود می شنود،می شنود که خدا
دارد او را می خواند و او از "جگر" فریاد می زند:"لبیک ! اللهم لبیک ! "
... و تو هم چون ذره ی حقیر براده ی آهنی که به مغناطیسی قوی جذب می شود ،احساس می کنی
که دیگر این پاهایت نیست که تو را می برد ، تو را می برند و پاهایت از پی تو کشیده می شوند.
انگار که دو دستت به دو شاهبال نیرومند بدل شده اند و تو در دسته ای از پرندگان سپید در فضا پرواز
می کنی و به معراج می رسی !
و حضور او را بر روی قلبت،در اعماق فطرتت،بر روی عقلت،در ابهام هر افق،در عمق هر صحرا،در برق هر
سنگریزه،در کمرگاه هر کوه و بر جبین هر صخره ،حس می کنی و می بینی ....
و فقط او را می بینی و می یابی که فقط او "هست" و جز او همه موج اند،کف اند،دروغ اند ... .
در صحرا عشق باریده است و زمین تر شده و چنان که پای مرد به گلزار فرو شود،پای تو به عشق فرو
می رود !
"دکتر علی شریعتی"