تبليغاتX
گیلاس آبی
گیلاس آبی
زندگی برای کسانی که می اندیشند کمدی،و برای کسانی که حس می کنند،تراژدی است.
لوح دل
 

                                   بسوزان هر طریقی می پسندی !

                                    که آتش از تو و خاکستر از من

                                    بکش چون صید و در خونم بغلطان !

                                    تماشا کردن از تو،پر پر از من

                                    ندارم چون متاعی دیگر ای عشق

                                   بگیر انگشت و این انگشتر ازمن

                                    مرا کن زائر بابای زینب !

                                    که خون سر از او،چشم تر از من

                                                                                      شهید ایلیا

|+| خط خطی شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 13:51  به دست saeedeh 

هر روز،هزار سال ...
 

...تمام جنازه های ما

از کربلا می آغازند

و به کربلا می رسند.

من

دیگر تاریخ نمی خوانم

انگشتانم شعله ور شده اند

و پیراهنم را خون می پوشاند

ما اینک

ـدیگر بارـ

به عصر حجر رسیده ایم

هر روز،هزار سال به عقب می رویم.

...انسان نمی داند

اینجا

چگونه باید زیست ؟

چگونه باید مرد ؟

...

|+| خط خطی شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 16:22  به دست saeedeh  | 

نزار قبانی
 

وقتی که تو را دوست می دارم

بارانی سبز می بارم

بارانی آبی

بارانی سرخ

بارانی از همه رنگ

از مژگانم گندم می روید

انگور

انجیر

ریحان و لیمو.

وقتی تو را دوست می دارم

ماه از من طلوع می کند

و تابستانی زاده می شود

گنجشکان مهاجر باز می آیند

و چشمه ها سرشار می شوند .....

|+| خط خطی شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 22:28  به دست saeedeh  | 

عشق یعنی جانماز فاطمه(س)
 

تو رفتی پیش از آنکه بتوانم طعم شیرین بودنت را بچشم.گاهی به روز های پرهیاهوی قبل می اندیشم

و در خاطرات با تو بودن غرق می شوم.دلم می خواهد فریاد بزنم و زمان را به عقب بکشم.کاش این

قدرت را داشتم که زمین را چند دور برعکس بچرخانم تا به سال های قبل باز گردم.زمانی که شیرینی

نگاهت کامم را شیرین می کرد و نوای دلنشین صدایت مرا به خوابی شیرین فرو می برد.آن زمان که

دستهای گرمت گرمابخش دستهای یخزده ام بود.

دلم پر می کشد برای آن جادوی نگاهت که برای یک عمر سحرم کرد،ولی افسوس که تو رفته ای به

بینهایت ... .

به آنجا که حتی  فکر داشتنت هم برایم حکمی باور نکردنی ست.

تو رفته ای و من مانده ام با یک مشت خاطرات خوب با تو بودن .

روزت مبارک !

                                                                                    برگرفته از وبلاگ Lose out

و اما مامان خودم ....

این روز قشنگ رو از همین جا با یک سبد  مهر و محبت و احساس پاک و ناب،از اعماق وجودم بهش

تبریک می گم. ...

خدا لطف کرد و من قبول شدم،حالا هم خیلی خوشحالم.

خدایا،بازهم کمکم کن...

|+| خط خطی شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 15:0  به دست saeedeh  | 

مناجات با ماه
 

ای ماه تابان !

تو زمین را غرق نور کرده ای،پستی ها و بلندی هارا،دشتها و کوه ها را،آبادی ها و خرابی ها را.

آیا بر قلبم می تابی و ظلمتش را می زدایی و ابر های غم و اندوه را که بر آن سایه افکنده است،

کنار می زنی ؟

ای ماه درخشان !

بین من و تو همگونی و پیوندی ست.تو در آسمان تنهایی و من در زمین و هر دو خاموش و آرام

و دل شکسته و غمگینیم . هر دومان در تاریکی شب،با هم همدردی و مناجات می کنیم.

آنکه به من می نگرد،خوشبختم می پندارد،زیرا تنها فریفته ی لبخندها و گشادگی چهره ام می

شود اما اگر درونی هایم بر او آشکار شود و از غمها و دردهای پنهانی ام پرده بردارد،غمناکانه و

پیاپی بر من خواهد گریست ... .

...بر تو می نگرد،می پندارد که شادمان و مسروری،چون زیبایی رخسار و درخشش گونه ات

 گمراهش می کند.اما اگر از جهان درون تو با خبر شود،آن را جهانی آشفته خواهد یافت که نه

نسیمی در آن می وزد و نه شاخه ی درختی می جنبد و نه صدای انسانی به گوش می رسد

و نه  آوای حیوانی شنیده می شود.

ای ماه درخشان!

دوستی داشتم که به ظلمتکده  وجودم نور می پاشید و قلبم را سرشار از لذت و شادی می کرد،

چه بسیار که در کنار تو با او درد و دل می کردم،اما روزگار ما را از هم جدا کرد...

آیا از او برایم می گویی ؟ می گویی که کجاست ؟

چه بسا که او هم چون من به تو بنگرد و با تو راز و نیاز کند و چون من به "تو" امیدوار باشد.

اما این منم که چهره اش را در آیینه ی وجود تو می بینم ،گویی که او بخاطر من گریانست و

من به خاطر او.هر قدر اشتیاقم به او زیاد تر می شود،غمناکتر می گردم .

پس در آشیانه ات بمان،بیشتر بمان!تا باهم بودن ما طولانی تر شود ... .

ای ماه تابان !

چه شده که اندک اندک به سوی مغرب سرازیر می شوی ؟گویی که می خواهی غروب کنی ؟

می خواهی تنهایمان بگذاری ؟ چه شده که فروغ تابناکت رو به کاستی می گذارد ؟

آن شمشیر برهنه که از جانب افق بر تو سایه افکنده چیست ؟

اندکی درنگ کن و از من دور مشو ! تنهایم مگذار و از من جدا نشو !

من غیر از تو کسی را نمی شناسم ، با هیچکس جز تو انس و الفتی ندارم ... !

آه که سپیده سر خواهد زد و محبوبم از من دور خواهد شد و دوستم از کنارم خواهد رفت.

پس کی ظلمت روز سپری می شود و دوباره انس و الفت شبانه وجودم را فرا خواهد گرفت ... ؟

                                                                      "مصطفی لطفی منفلوطی"

                                                                         "نویسنده معاصر عرب" 

 

|+| خط خطی شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 13:2  به دست saeedeh  | 

تابلوی زیبا و شگفت انگیز
 

آفتاب بامداد کوفه بر آمده و اشعه زرین خود را بر همه شهر،از خرما بن ها و نهر ها و خانه ها و کوچه ها،

فرو فرستاده است.

مردمان برخاسته اند و به سوی بیت المال خویش به راه افتاده اند،

با اطمینان  کامل که هیچ نیرومندی به ضعیف ستم نخواهد کرد و هیچ ضعیفی از عدالت نومید نخواهد

شد.

علی بن ابیطالب،تجسم اعلای عدالت گستری و حق طلبی،نگاهبان  کرامت بشری و حامی یگانه تیره

 بختان،

ایستاده ...

و ابن ابی رافع،مشغول تقسیم بیت المال میان مردم است و به همه ، از سرخ و سیاه،شریف و وضیع،

آزاده و برده،عالم و جاهل،رئیس و مرئوس،سه دینار می دهد.

و در آن جا ، در ازدحام توده ها و در میان صف های مردمان،پیشتازان اسلام،رجال بزرگ ، سران مسلمان

 شده و مهاجر قریش ، شجاعان و فرماندهان مشهور قشون و علما و فضلای مسلمان ، همه و همه ،

بی آنکه تفاتی میان آن خلق مشاهده شود ، شانه به شانه در کنار یکدیگر ایستاده اند .

حتی غلام سهل بن حنیف انصاری نیز در آن میان دیده می شود .

هر یکی می آید و سهمی مساوی با سهم دیگران ، سه دینار ، می گیرد ، در آن لحظه مردمان را

همچون دندانه های شانه با یکدیگر برابر می بینی که پاداش فضیلت های خویش را از خدا می خواهند

(نه از بیت المال) ...

و هیچ مزیت خواهی و امتیاز دهی دیده نمی شود ، نه شریف به دلیل شرافت و اشرافیت خود مورد

 احترام قرار می گیرد و نه فرودست برای گم نامی تحقیر می شود همه به یک چشم دیده می شوند

دیدی که برای انسانیت ارزش هایی می آفریند که گذشت روزگاران از درخشش آنها نمی تواند کاست

و خورشید کوفه بر این پاره از زمین می تابد ، جایی که عدالت در آن صادقانه اجرا می شود ، و اشعه آن

با اشعه خورشید عدالت کلی در هم می آمیزد و درخشان و جاودان تا آن زمان بر جای خواهد ماند که

زمین هر انچه در آن است به آفریدگار خویش باز گردد .

" راستی چه روز بزرگی بود و چه صبح گاه با شکوهی !

پس چرا تاریخ روزهایی مثل آن را تکرار نمی کند ، مگر نه ان است که می گویند تاریخ تکرار می شود ،

پس چرا چنان روزهایی دیگر باز نمی گردند ؟

چرا؟ چرا؟ "

 

|+| خط خطی شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 0:20  به دست saeedeh  | 

سهمیه بندی عشق ... !
 

گفتی که قدرت را نمی دانم !

مهربانی ات را جیره بندی کردی

روزی یک لبخند،هفته ای یک " دوستت دارم "

گفتم:"داری؟؟؟"

گفتی:"نمی دانم ......!"

تو این دوره زمونه دیگه عشق و محبت هم سهمیه بندی شده.این طور نیست

خدا عاقبت همه رو ختم به خیر کنه ...

 

|+| خط خطی شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 19:11  به دست saeedeh  | 

دلم برای دلی ....
 

سلام آشنای قدیمی

مرسی که اومدی و مجبورم کردی که یه پست فقط واسه تو بنویسم.

مرسی که به همه ی کامنت هام یکی اضافه کردی جیگر !!!!!

نه من نرفتم من هنوزم اینجام ...(متاسفانه یا خوشبختانه،نمیدونم...)

خوشحالم که یه فیلسوف به وبلاگم می گه "بهترین" ....

اگه حالش بود(که نبود از دست این بلاگفا)می خواستم واسه همه تیری ها جشن تولد راه بندازم

خصوصا اوونی که خودت می شناسیش و یک تیر دنیا اوومده

و اوونی هم که چهارم تولدشه .....

طلبتون تا ۱۱ مرداد ....

تو مشهد بد جوری یادت بودم

چون امتحان داشتی

آخییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

دوستت دارم

 

|+| خط خطی شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 13:23  به دست saeedeh 

 
business articles