ساعت ! بمان ، نرو .دیگر زمان زیادی نمانده است ... .
باید کمی ستاره ببینم در آسمان،باید نهال خنده بکارم به روی لب ، تا انتهای خط،راهی نمانده است ...
تیک تاک عمر من!آه ای دقیقه های عجول و فراری ام ، رخصت نمی دهید ؟
باید برای خنده بیابم بهانه ای ، ای لحظه های عزیزم شما چرا فرصت نمی دهید ؟
بر من چه کارهای زیادی که مانده است ،زین خیل آرزوی فراوان دور دست
نا گه چه دیر شد ! زین فرصتی که نمی آیدم به دست ...
آخر کجا شدند ؟ ایوان و چای و حوض . آن کودکی که پراز خاطرات سبز،از دست رفته اند ...
ساعت ! تو را به جان عقربه هایت بمان ! نرو.
باید کمب بنفشه بکارم کنار حوض،با چتر های بسته ، بجویم سرشک ابر
آیینه خنده های من از یاد برده است ...
باید دوباره بیابم نشان عشق،گویی که سالهاست،من با کسی که نه،گویی که با خودم من قهر بوده ام
دیگر لواشکی به دلم پر نمی کشد،قاشق زنی به پشت پنجره قاشق نمی زند،
باد بادکی به آسمان سپیدم نمی رود،دیگر دلم ز روی آتش گرمی نمی پرد،
قلک شکستنی مرا به ثروت بی حد نمی برد،
اینک من و دقایقی که پر از شاید و اگر،در انتظار چه ؟ خود نیز مانده ام
بی پرده با تو بگویم عزیز دل ... ،
یک شب چه کودکانه به خوابی سپید و پاک،ناگه چنین بزرگ،من از خواب جسته ام ،
در این زمانه آدم بزرگ ها،من سخت گشته ام.گویی کسی شبانه کودکی ام را ربوده است
از آن همه امید و خنده و احساس پاک و ناب،از لذت نشستن در حوض لحظه ها،چیزی نمانده است
باید شروع کنم،حتی اگر به آخر خط هم رسیده ام،یک نقطه می نهم،اینک منم ...
برپا و استوار در آغاز خط نو،خوش خط تر از گذشته،آری منم که دفتر عمرم نوشته ام
بد خط،سیاه،خط خورده،کسی را گنها نیست.
آه ای خدای من ، از دفتر حیاتی چند برگ عمر من ، چند صفحه مانده است ؟
دیگر گلایه بس،باید دو کاسه اب بریزم به پشت سر،باید دوباره عاشقانه نفس را فرو برم،
باید که بی بهانه بخوانم ترانه ای ، تا "هست"دفتری،تا مانده برگ نو،
باید تمام ورق های رفته را،خط خورده یا سیاه،دیگر ز یاد برد،دیگر مداد رنگ سیاهی نمی خرم،
یک جعبه آبرنگ،و آنگه مداد رنگی و نقاشی حیات،
آبی آسمان،سرخی به گونه ها،زردی به آتش و سبزی به زندگی،
اینک منم،قلم به دست،خطاط لحظه ها،نقاش عمر خود،
ساعت نماند و رفت ... .
در این دو روز عمر،پیروز آن کسی که در دفتر حیات
تکلیف هر چه بود،این مشق زندگی،
زیبا نوشت و رفت ... .
"کیوان شاهبداغی"
آرتور اش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت،با تزریق خون آلوده،
به بیماری ایدز مبتلا شد.طرفداران او از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.یکی از
دوستداران وی در نامه خویش به آرتور چنین نوشته بود:"چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرـ
ناکی انتخاب کرده ؟"
آرتور در پاسخ به این نامه چنین نوشت :
"در سر تا سر دنیا بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش
می کنندحدود پنج میلیون از آنها بازی را به خوبی فرا می گیرند.از میان آنها قریب به پانصد هزار نفر
تنیس حرفه ای را می آموزند و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند.پنج هزار نفر به
مسابقات تخصصی تر راه می یابند .پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می
یابند.چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند و تنها دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام بهترین تنیس باز جهان را در دستهایم می فشردم،هرگز نپرسیدم که خدایا چرا من ؟
و امروز وقتی که درد می کشم باز اجازه ندارم از خدا بپرسم خدایا چرا من ؟"
از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است.فاطمه یک "زن"بود.آن چنان که اسلام می خواهد که
زن باشد.تصویر سیمای او را پیامبر (ص) خود رسم کرده بود و او را در کوره های سختی و فقر و مبارزه و
اموزش های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.
مظهر یک دختر در برابر پدرش ، مظهر یک همسر در برابر شویش ، مظهر یک مادر در برابر فرزندانش ،
مظهر یک زن مبارز و مسئول در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش .
او با طفولیت شگفتش ، با مبارزه مدامش در دو جبه داخلی و خارجی ، در خانه پدرش،خانه همسرش،
در جامعه اش ، در اندیشه و رفتار و زندگی اش ، چگونه "بودن"را به زن پاسخ می داد.
او در کنا علی تنها یک همسر نبود که علی پس از او همسرانی دیگر نیز داشت.علی در او به دیده ی
یک دوست، یک آشنای دردها و آرمان های بزرگش می نگریست و انیس خلوت بیکرانه و اسرار آمیزش
و همدم تنهایی اش.این است که علی هم او را به گونه ای دیگر می نگرد ، هم فرزندان او را... .
خواستم بگویم فاطمه دختر خدیجه بزرگ است ؛ دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد (ص) است ؛ دیددم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است ؛ دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه مادر حسین است ؛ دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است ؛ باز دیدم که فاطمه نیست.
نه ، این ها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه ، فاطمه است ... .
" بخشی از سخنرانی دکتر شریعتی"