و سبس بیابی
خوشبختی چیزی است که می باید
خود آن را خلق کنی.
همین حالا که من تنهام ،
خداحافظ ،به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین،به یاد اون همه تردید،
به یاد آسمونی که
منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ ،
نه اینکه رفتنت ساده ست
نه اینکه می شه باور کرد
دوباره آخر جاده ست
خداحافظ واسه این که نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو و با تو
همینه....
رسم این دنیا
خداحافظ،خداحافظ
همین حالا
خداحافظ....
چیزی شبیه به دستگاه عابر بانک است !
و من نیز برای سومین
شماره رمز را اشتباه وارد کردم
تا مجبور شوی در شعبه قلبت
چند روزی بیشتر میزبانم باشی !!
مردی مقدس،یادگار سال های سرخ،باران تباری آسمانی ،با ردایی سبز
مردی که با ما از گل و خورشید خواهد گفت،مردی که می خواند برامان از خدایی سبز
خشکیده لب های غزل،تاب و توانی نیست،تا در گلوهامان برویاند صدایی سبز
ای کاش برگردد،ببارد بر غزل هامان،آیا اجابت می شود ربنایی سبز؟
نزدیک شد وقت اجابت، می رسد موعود ، در کوچه ها پیچیده عطر آشنایی سبز.
درفلق بود که پرسید ، سوار،
آسمان مکثی کرد ، رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید...
وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
ودر آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است.
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
وترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا ، جوجه بردارد از لانه ی نور
و از او می پرسی :
خانه ی دوست کجاست".
سهراب سپهری